حوزه علمیه ای که نتوانست تحول را در خود ایجاد کند تاجایی که صدای رهبر را هم در آوردند و آقای
خامنهای آنها را به تحول در حوزه راهنمایی کرد .
مگر آنها چه کسانی بودند به غیر از آقایان متخصص مرکز مدیریت
کسانی که به گفته رهبری مدیریت در آن مرکز جزء دومین اولویت کاری آنها بوده است.
الان در حوزه های علمیه هیچ منطق آموزشی وجود ندارد و رهبر در این باره تذکر داده است
برای نمونه کتاب مغنی ابن هشام که دارای تفکر اشاعری میباشد در حوزه علمیه شیعه تدریس میشود
و از این کتاب که برای قرنها پیش است با سلام و صلوات یاد میشود.
حال طلبه ای که با ادبیات که مبنای دیگر علوم حوزه است رشد کرده است و این ادبیات تفکر اشعری را
به وی آموزش داده است میخواهند که بیاید و به جوانان ایران تفکر شیعی آموزش بدهد.
هیهات....
تا خود را نسازند جلمعه ساخته نمیشود.
...و این عوامفریبان و روحانیون خشک و مرتجعی که به جای امامت به امام
تکیه میکنند و بجای امام به قبر امام و بجای متن قرآن حاشیه مفاتیح و
بجای معرفت،تنها به زیارت و بجای پیروی از او،پرستش او و بجای تفسیر
قرآن،تقدیس قرآن و بجای شناخت، عشق و بجای معنی،لفظ و بجای
محتوی،قالب وبجای حقایق،شعائر و بجای تشیع،توسل و بجای تعقل،تعبد و
بجای تحقیق،تقلید و بجای حقگویی،تقیه و بجای تقوای ستیز،تقوای پرهیز و
به جای انتظار ِ اعتراض و آمادگی، انتظار تسلیم و وادادگی و بجای مذهب
چون راه، مذهب چون گردشگاه و بجای تکیه بر عزت، تاکید بر ذلت و بجای
زنده ها، مرده ها و بجای آزادی انسانی،جبر الهی و بجای تداوم دنیا و
آخرت،تضاد دنیا و آخرت و بجای معاش زیر بنای معاد،معاش ویرانگر معاد و
بجای تقرب با تکامل،تقرب با تملق و بجای از خود به جماعت پیوستن،از
جماعت به خود گریختن و بجای فقر را همسایه دیوار به دیوار کفر دیدن، دین
را خویشاوند فقر شمردن و بجای عدالت را وظیفهی خویش در این جهان
حساب کردن، وظیفهی خدا در آن جهان معین نمودن وبجای بر مصیبت خود
ذلیل مردهات عزادار بودن، بر شهادت حسین جاویدان زندهی عزیز سوگواری
مرگ کردن و وبجای از مکتب سرخ عاشورا و دعوت حسین و پیام زینب و
فریاد شیران بیقرار شهادت، شنیدن و درس آگاهی و جوش حیات و جهت
حرکت و توان رستاخیز و مسئولیت آزادی گرفتن، در قبرستان مرگبار کربلا
زینب را زنی نوحه گر نشان دادن و حسین را مردی ترحم خواه معرفی
کردن .
…چه بگویم؟
علی شریعتی.ناکثین،مارقین و قاسطین.ص126
من تصمیم گرفتم از امروز موضوع وبلاگم رو عوض کنم و دیگه سیاسی ننویسم چرا که سیاست
مانند بازی شطرنج میماند با این تفاوت که
هیچ کس نمیفهمد که چه کسی در آخر بازی برنده شد و چه کسی بازنده حتی خود بازیکنان شطرنج
هیچ کس نمیداند که این مهره های شطرنج را چه کسی در صفحه شطرنج کاشت حتی دوربینهای صدا
وسیما
وحتی هیچ کس نمیداند چه کسانی بازیکنان این بازی را انتخاب کردند حتی...
شما بگید با این اوضاع ما در کجای شطرنج هستیم؟!
طبیعت هر انقلابی این است که پس از مدتی طیف اکثریت و حاکم پس از انقلاب عده ای از کسانی را که از فعال ترین افراد در جریان انقلاب بودند را حذف می کنند. این افراد که بسیاری شان فرزندان و صاحبان انقلاب هستند به خاطر زاویه ای که با عقاید طیف اکثریت و حاکم پیدا می کنند محکوم به حذف هستند. در حقیقت در زمان وقوع انقلاب عده زیادی با جریان انقلاب با یک هدف مشترک که همان براندازی سیستم موجود است هم آهنگ می شوند ولی پس از حاکم شدن انقلابیون جنگ بر سر قدرت شکل می گیرد و این جنگ تنازع بقا گونه یا منجر به دستیابی به قدرت است و یا حذف کامل. چرا که طیف حاکم نمی تواند وجود کسانی که آنها هم در انقلاب نقش داشته اند و سهم می خواهند را با عقاید متفاوت از خودشان تحمل کنند. در این میان بهترین راه برای از میان برداشتن این عده انگ و برچسب زدن به آنهاست . تحت عناوینی مانند : جاسوس خارجی ها ، مخالفین انقلاب، برانداز و خائن و...
آنچه گفتیم خصوصیت مشترک همه انقلاب ها بوده است و در انقلاب اسلامی ایران هم کمابیش شاهد آن بوده ایم. ابتدا حذف نهضت آزادی و ملی مذهبی ها، سپس مجاهدین خلق و بنی صدر، پس از آن منتظری و طرفدارانش . طبیعتا این عده تبدیل به اپوزیسیون فعال درون یا بیرون نظام می شوند و مشغول مبارزه با سیستم حاکم.
اما آنچه اکنون و در جریان دادگاههای موسوم به عوامل کودتای مخملی شاهد آن هستیم شاید چیزی فراتر از این می نماید. ظاهرا عده ای قصد دارند با انگ زدن و القای مخالف بودن به احزاب درون نظان آنها را به اپوزیسیون های فعال بیرون از نظام تبدیل کنند. این دادگاهها که به طرز بی سابقه ای در آن اسم احزاب طرح شد به آرامی قصد محو احزاب مشارکت، مجاهدین انقلاب و کارگزاران را از گردونه سیاسی درون نظام را دارد. ادامه این جریان مشخص است که به کجا ختم می شود. محکومیت و تبعید و تحمیل انزوا به متهمین و سپس خروج انها از کشور و تشکیل اپوزیسیون های قوی در خارج از کشور علیه نظام.
اما چند سوال:
چه کسانی از این پروژه اپوزیسیون سازی سود می برند؟ آیا بهتر نبود فرزندان انقلاب را در درون نظام نگهداریم و آنان را به مخالفان بالفعل تبدیل نکنیم؟ آیا یکدست شدن حاکمیت به همین راحتی است؟ آیا مردم نیز این جریان را با صرف پخش نمایشهای تلویزیونی شما تایید خواهند کرد؟ آیا بزرگان و صاحبان انقلاب هم با این کار شما موافقند؟ آیا اگر مردم این حرکت شما را تایید نکنند و به مخالفت با این جریان ادامه دهند چه می شود؟ اگر بزرگان و نخبگان که اکثرا رودرروی این جریان ایستاده اند مردم را به مبارزه با این جریان فراخوانند چه اتفاقی می افتد؟ به فرض یکدست شدن حاکمیت و تصفیه ان از مخالفین نظری شما چه نفعی به کشور و مردم می رسد؟ و...
|